داستان آراتسی
وقتی خانم کارین در ماه آوریل گروهی را برای اردوی سه روزه در آراتسی جمع میکرد، من اولین کسی بودم که برای شرکت در آن پاسخ دادم، اگرچه دو بار به آراتسی رفته بودم. و بنابراین، در 15 مه، پس از مراسم در کلیسای تثلیث مقدس، به سمت آراتسی حرکت کردیم. همه ما بسیار هیجانزده بودیم، زیرا سه روز گرم و فراموشنشدنی در پیش بود. در مسیر، به سمت کلیسای زوراتس در یقگیس قدم زدیم، جایی که آرامش واقعی را احساس کردیم. منظرهای که به دره باز میشد بسیار زیبا و تکرارنشدنی بود. از آن لحظه به بعد، سفر ما آغازی زیباتر و مرموزتر داشت.
به محض ورود به آراتسی، دوست بسیار عزیز و دلسوزمان خاچیک به استقبالمان آمد. استقبال گرم او همه ما را بسیار خوشحال کرد. هر سه روز در آراتسی بارانی بود، اما این مانع از انجام کارهایی که برنامهریزی کرده بودیم نشد: تمرینات ورزشی، تورهای پیادهروی، هر کدام 7-8 کیلومتر، کاشت درخت و سایر کارهای کشاورزی. پس از باران، هوا تمیزتر، طبیعت زیباتر و پیادهروی لذتبخشتر شد.
هر روز صبح، در طول پیش تمرین، مجبور بودیم با گروه ورزشی ارتش بدویم و در تمرینات شرکت کنیم، این تمرینات روز ما را جالبتر میکرد. در مسیر برگشت، سمباتبرد منتظر ما بود، آن روز ۷ کیلومتر پیادهروی کردیم. این اولین بار بود که به سمباتبرد میرفتم، اگرچه برای غلبه بر ارتفاع مشکل داشتیم، اما بسیار تحت تأثیر قرار گرفتم و احساس پیروزی کردم. منظره از بالا به سادگی باشکوه بود و بلافاصله سختی و خستگی جاده را فراموش کردم.
هر بار که به آراتس میروم، بیشتر با آن ارتباط برقرار میکنم. طبیعت، فضای گرم و لحظاتی که با هم گذراندیم آنقدر برایم آشنا شدهاند که وقتی برمیگردم احساس غم زیادی میکنم. اگرچه آنها با عشق در خانه منتظر من هستند، اما خداحافظی با آراتس عزیزم هنوز دشوار است.
https://mskh.am/posts/post/_id/6a1596752ffc788981bf7561